
امروز چند تا موضوع باعث شد حسابي ياد دوران كودكيم بيافتم.
۱. امروز از كرم مامانم استفاده كردم. كرمش ۱۰۱ با اسانس خيار بود. بوي اين كرم منو ياد دوران دبستان، سالهاي اوليه پس از جنگ مياندازه كه مثل اين روزها از كرمهاي رنگ و وارنگ و گرون قيمت خبري نبود و بهترين كرم براي مصرف روزانه ۱۰۱ با اسانس خيار بود.
۲. امروز به علت نبود تاكسي و لطف همشهريهام كه گاز ميدانند و از بقلم رد ميشدند، براي رسيدن به محل كارم سوار يك توبوس شدم، تازه از در جلو كه مخصوص راننده است سوار شدم و مثل شاگرد راننده اونجا ايستادم تا به محل كارم برسم. شيشه بزرگ جلوي ماشين منو ياد دوران بچگيم انداخت كه عشقه اينو داشتم كه روز صندلي جلويي ماشين بشينم.
۳. سومين مورد هم برف سنگيني بود كه امروز تهران رو سفيد پوش كرد. چند سالي از اين برفهاي سنگين خبري نبود. يادش بخير دعا دعا كرديم كه برف بياد و مدرسه نريم. آخرين برف درست و حسابي كه اومد و خاطره برف بازي اون هيچ وقت از يادم نميره مربوط به سالهاي اول دوران دبيرستانم بود. اونشب اينقدر برف اومده بود كه زمين و آسمان رنگ باخته بود. زمين سفيد و آسمون قرمز بود! نميدونم چرا؟
اصلا احساس نميكردم كه ساعت ۱۰ شبه! خيلي خوب بود. اونروز براي اولين بار رفتم دم در حياط و برف بازي بچهها رو نگاه ميكردم و لذت ميبردم. (البته من كوچه ميرفتم با بچهةا بازي هم ميكردم اما اون سالها به علت اينكه بزرگ شده بودم و محلمون هم عوض شده بود اجازه اينكار رو نداشتم)![]()
خلاصه اينكه امروز اتا اين لحظه خيلي روز خوبي بوده.
