امير دبيري مهر
سه سال گذشت. گويي ديروز سهشنبه، 5 شهريور 1382برابر با 26 آگوست 2003 بود که يک مقام آژانس بينالمللي انرژي اتمي موسوم به IAEA، فعاليتهاي هستهاي ايران را مشکوک و قابل طرح در شوراي حکام آژانس دانست. در 37 ماه گذشته، پرونده هستهاي ايران به عنوان مهمترين موضوع در حوزه سياست خارجي کشور با فراز و نشيبهاي گوناگوني روبهرو بوده، به گونهاي که محل تنازع و تعارض بسياري از بازيگران در عرصه داخلي و بينالمللي قرار گرفته است.
پرونده هستهاي براي نخستين بار؛ جمهوري اسلامي را وارد يک بازي جدي در صحنه بينالمللي با قواعد بازي جديد کرده است. صحنهاي که آمريکا درصدد است هژموني اين کشور را به عنوان گفتمان مسلط در جهان تثبيت کند و براي ديگر بازيگران به تناسب رابطه راهبردي با واشنگتن، نقش و سهم و ميدان مانور و تحرک سياسي تعريف نمايد. يعني قدرتنمايي همزمان در عرصه نظر و عمل.
از همين روي، جمهوري اسلامي از همان ابتدا، به نداشتن صلاحيت سياسي دستيابي به انرژي هستهاي متهم ميشد نه حقانيت ملي. مطلبي که تا ماهها مورد توجه ديپلماتها و کارگزاران تبليغات رسانهاي قرار نداشت. نئومحافظهکاران، نظام اسلامي را با يک پرونده وارد چند چالش بزرگ کردهاند.
اول، القاي امنيتي بودن پديده جمهوري اسلامي و ناديده گرفتن نزديك به سه دهه استقرار اين نظام.
دوم، در آستانه خطر نشان دادن صلح بينالمللي و حداقل منطقهاي، در پي موفقيتهاي ايران در دستيابي به چرخه سوخت هستهاي.
سوم، تقويت تاکتيک ايجاد شکاف در دولت و ملت ايران با دفاع از حقانيت ملي برخورداري از انرژي هستهاي و مخالفت با صلاحيت دولت جمهوري اسلامي در نمايندگي اين حق ملي.
به هر حال اين روزها پرونده هستهاي وارد مرحله نويني شده و درواقع پرونده ايران در دستور کار شوراي امنيت سازمان ملل متحد قرار گرفته است؛ هدفي که واشنگتن به دنبال آن بود و ايران گريزان از آن. اما آيا واشنگتن از تصميم شوراي امنيت عليه ايران و در گام نخست، اعمال برخي تحريمهاي محدود عليه ايران به عنوان يک تصميم غايي حمايت ميکند يا تنها اين مقطع از پرونده را فرصت مناسبتري با بازي با دست برتر ميشمارد؟
به ديگر سخن، آيا رويکرد واشنگتن به مسئله تحريم و تحت فشار قرار دادن ايران در صحنه جهاني، احساسي خصمانه و ايدئولوژيک است يا عقلاني ـ رقابتي و منفعتمحور؟
به نظر ميرسد اغلب تحليلهاي موجود در کشور مبتني بر گزينه نخست است و از اين رو واکنشها نيز احساسي ـ خصمانه و ايدئولوژيک است. آنان که با نام تحريم، لرزه بر اندامشان و رعشه بر لبهايشان ميافتد و آنان که برايشان تحريم، گويي بادي است در دنياي توفانزده بينالملل و هيچ واکنشي را برنميانگيزاند، در واقع در عالمي خارج از عالم سياست سير ميکنند و قواعد بازي را نميشناسند. تحرکاتي که امروز براي اجماع درتحريم صورت ميگيرد، حاوي سيگنالهايي است که عقل سياسي بايد در مقابل آنها واکنش نشان دهد، نه عکسالعمل. زيرا واکنش مبتني بر منطق؛ هدف و برنامه است، ولي عکسالعمل غريزي؛ ارضاعي و بيهدف است.
اگر به فرض ممکن، تحريم عملي شود، باز هم اين قاعده جاري و ساري است و فرصت براي سياست خارجي کشور فراهم است، اگر شناخته و بهرهبرداري شود.
به نظر نگارنده کليد حل مناقشه هستهاي، تغيير نگاه به اين بازي است. اين بازي تازماني که مبتني بر معادله بازنده ـ برنده تعقيب شود، سامان نخواهد يافت. زيرا هم آمريکا قدرت بيشتري نسبت به ديگر بازيگران دارد و منطقي است که از خواستههاي خود چشمپوشي نکند و هم ديگر بازيگران، به ويژه ايران منافع غيرقابل اغماضي دارند. درحالي که اگر طرفين، معادله برنده ـ برنده يا بازي برد ـ برد را بپذيرند، کار به پيش خواهد رفت.
هنر سياستمداري نيز اينجا خودنمايي ميکند. تلفيق و ترکيب اين منافع و خواستهها در فرمولهايي که متضمن منافع طرفين باشد. وگرنه شعار دادن و ژست استقلالطلبي گرفتن و درشتگويي کردن از يک سو و زورگويي و دست و پنجه نشان دادن و تحريم و تهديد حمله نظامي و... از سوي ديگر، آسانترين کارهايي است که با عقلانيت سياسي ارتباطي ندارد و از دست هرکس برايد.
اخبار و اطلاعاتي که اين روزها درخصوص پرونده هستهاي منتشر ميشود، حاکي از پيچيدهتر شدن ابعاد اين قضيه است که واکنشهاي سنجيدهتر و در عين حال پيچيدهتر را نيز ايجاب ميکند. طرفهايي در اين بازي موفقترند که صحنه بازي را سياه و سفيد نبينند و در دنياي خاکستري و سايه روشن سياست حرکت کنند. خط قرمزها را با صراحت تعريف نکنند و براي خود در مواقع بحراني جاي مانور را باقي بگذارند.
