تبليغاتX
نیک اندیش
 

هنوز آمار دقيقي از كشته شدگان درگيريهاي شب تاسوعا و روزعاشورا وجود نداره.

شب گذشته يك نفر حوالي ميدا امام حسين در اثر اصابت باتوم جان باخته. امروز هم شنيديم كه خواهرزاده ميرحسين موسوي در درگيريها جان باخته است.

نام خواهرزاده ميرحسين سيد علي موسوي بوده است. البته هنوز تاييد نشده. ولي سايت كلمه و پارلمان نيوز هم اين خبر رو منتشر كرده است.

صداي تيراندازي امروز شنيده مي شد. خبرگزاري اي پي همعكس هايي را از مجروحان منتشر كرده كه مي تونيد اينجا آنها را ببينيد.

+ نوشته شده توسط نیوشا دبیری مهر در یکشنبه 6 دی1388 و ساعت 18 |

اكنون ۶۰سال از ظهور محمد مي گذرد. ۵۰ واندي از خانه نشيني علي مي گذرد.

مردي از خانه فاطمه بيرون آمده است. تنها وبي كس، با دست هاي خالي،يك تنه بر روزگار وحشت وظلمت و آهن يورش برده است. جز"مرگ" سلاحي ندارد! اما اوفرزند خانواده ايست كه "هنرخوب مردن" را در مكتب حيات، خوب آموخته است.

در اين جهان هيچكس نيست كه همچون اوبداند كه "چگونه بايد مرد"...

 آموزگار بزرگ"شهادت" اكنون برخاسته است تا به همه آنها كه جهاد را تنها در "توانستن" مي فهمند بياموزد كه "شهادت" نه يك باختن كه يك "انتخاب" است.

 حسين آموخت كه "مرگ سياه" سرنوشت شوم مردم زبوني است كه به هر ننگي تن مي دهند تا "زنده بمانند".

 

 

+ نوشته شده توسط نیوشا دبیری مهر در یکشنبه 6 دی1388 و ساعت 17 |

صبح ساعت 10 بود با صداي هياهو از خواب پريدم. اولش منگ بودم صداها بر قابل تشخيص نبود. فكركردم صداي طبل و دهله. اما كمي كه هوشيار تر شدم صداي شعارهاي 22 خردادي و بوق ممتد خودروها من رو از رختخواب بيرون كشيد.

 هيچ وقت به اين وضح صداي ماشين از اپارتمانما شنيده نمي شد.(الان صداي هلي كوپتر هم به اين هياهواضافه شد  البته آمبولانس هم).

 نميتونستم بي خيال باشم. پره را كنار زدم -با اين كه امبد نداشتم  چيزي دستگيرم بشه- خونه ما توي يكي از كوچه هاي شمالي خيابان بهاره. ولي در كما ناباوري خيل عظيم جمعيت روكه با سرعت مي دويند و شعار مي دادند رو ديدم.

 سريع لباس پوشيدم و رفتم بيرون.

 مردم تا خيابان سميه توي بهار بالا اومده بودن و با راحتي شعار مي دادند. به سمت ميدون فردوسي رفتم. خيابون خيلي شلوغ بود وهمه هم از اتفاقات دروبرشون اگاه بودند و ظاهرا با نيت قبلي و آماده اومده بودند يرون برخلاف من.

 به ميدون فردوي كه نزديك مي شدم تراكم جمعيت زياد مي شد. تا اينكه 10 20 تا موتور سوار چماق به دست از طريق خط ويژه به ميدون رسيدند و پياده شدند و شروع كردند به پرتاب گاز اشك آور و پرتاب سنگ به سوي مردم.

 

تاحالا اينقدر نزديك بهشون نبودم. در حالي كه مردم فرار مي كردند سعي كردم گوشه اي بياستم و بتونم راحت تر واكنششون را ببينم.

 

وقتي قلوه سنگ هايي را كه نمي دونم از كجاشون در مي آوردند- چون وسط خيابون قلوه سنگ اونقدري هيچ وقت نبوده- (صداي تيراندازي مياد)صحنه هاي فلسطين برام تداعي شد.

 خلاصه ديدم وضاع خيلي خطريه و بيشتر از اون نمي تونستم بياستم. برگشتم سمت خونه.

البته گاز اشك آور رو هم مزه كردم.

 در مسير برگشت تمام خيابن هايي كه در سير رفت مردم بودند بسيجي ها رو جايگزين كرده بودند. البه بسيجيهاي چماق به دست. صداي اذان ظهر عاشورا رو نمي شنوم. بايد از وقتش گذشته باشه.

شنيدم در درگيريهاي ديشب نزديكميدان امام حسينهم در اثر اصابت باتوم با سر يك نفر كشته شده.

 

+ نوشته شده توسط نیوشا دبیری مهر در یکشنبه 6 دی1388 و ساعت 12 |
http://aftabparast.files.wordpress.com/2009/08/behesht_zahra02.jpgمادر  مادر بزرگم رو تو همين قطعه خاك كرديم

قطعه خالي بود اون روزي كه پيكر بي جان و سرد مادر بزرگ مهربانم رو

توي خاك مي گذاشتيم.

مادرم، خاله هام، دايي هام ، پسرخاله و دخترخاله ها. خيلي سخت بود. ولي از همه سخت تر ديدن پدر بزرگم بود تو اون شرايط.

خسته و تنها بود و غريب. بين همه فرزندان و نوه ها و نتيجه ها و نبيره ها.

مادربزرگم  نخستين فرد خانواده ي ما بود كه رفت.

رفتنش براي همه سخت بود ولي براي من غير قابل باور.

پام نمي ره برم خونه مامان بزرگ. آخه جاي خاليش خيلي تو خونه نمود داره.

انگار خونه خاليه. هيچ كس نيست. هيچ صدايي نيست. نمي شنوم. نمي بينم.

عكس توي قاب با من حرف نمي زنه. فقط لبخند مي زنه. پشت اين لبخند اما...

نمي تونم از لحظاتي كه اعمال مذهبي دفن رو انجام مي دن چيزي بگم

چون چشمام تيره مي شه و صفحه مانيتور محو.

نفسم به سختي بيرون مياد. نمي تونم

بيرون برف مياد.

+ نوشته شده توسط نیوشا دبیری مهر در پنجشنبه 12 آذر1388 و ساعت 12 |

به آرامی آغاز به مردن مي كنی


اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.



به آرامی آغاز به مردن مي كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.



به آرامي آغاز به مردن مي كنی

اگر برده ی عادات خود شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی . .. .،



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات

ورای مصلحت انديشی بروی
. . .
-
امروز زندگی را آغاز كن
!
امروز مخاطره كن
!
امروز كاری كن
!
نگذار كه به آرامی بميری
!
شادی را فراموش نكن
!

"
پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو

+ نوشته شده توسط نیوشا دبیری مهر در پنجشنبه 12 آذر1388 و ساعت 10 |
 
 
http://www.irna.ir/NewsMedia/Photo/Larg_Pic/2009/11/17/img633940845704531250.jpg
 
 علي كردان از مديران ارشد كشور كه پيش از ماجراي مدرك تحصيلي اش خيلي مشهور نبود اين روزها دوباره سر زبان ها افتاده.
شنيديم كه كردان فوت كرده با اين حال خبرگزاري جمهوري اسلامي خبري مبني بر تكذيب شايعه فوت كردان منتشر كرده است.
 
به گزارش ايرنايك منبع كه نخواسته اش فاش شود افزود: آقاي کردان در حال حاضر در بخش مراقبت هاي ويژه بيمارستان مسيح دانشوري بستري است ، اما حال ايشان رضايت بخش نيست.
وزير کشور اسبق دولت از دو هفته قبل به علت سرطان خون در بيمارستان بستري است.
علي کردان در دولت نهم وزير کشور بود و پيش از آن نيز سال ها مدير كل اداري مالي سازمان صدا و سيما بود. 
 
بالاخره فوت كرد. خداوند رحمتش كنه.
+ نوشته شده توسط نیوشا دبیری مهر در چهارشنبه 27 آبان1388 و ساعت 12 |

 

آقاي رييس جمهور:

 اين «خليج فارس» است. لطفا آرزوهاي يك ملت را له نكنيد.

آرش حجازي مترجم  آثار  پائولو کوئلیو نامه سرگشاده اي به اوباما رييس جمهوري آمريكا نوشته است كه خواندن آن خالي از لطف نيست.

حجازي در اين نامه درباره ندا آقا سلطان، خليج فارس، ملت ايران و تاريخ ايران و داريوش كبير براي اوباما نوشته است و چه زيبا نوشته است.

متن اصلي نامه را ابنجابخونيد.

 

+ نوشته شده توسط نیوشا دبیری مهر در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 13 |

 

امروز قبل از ساعت هشت صبح، از خانه بيرون اومدم. سر تمامي كوچه هاي خيابان بهار گارد ويژه بود. لباس شخصي ها هم گله به گله ايستاده بودند. به رغم پر بودن خيابان از لباس شخصي و گاردهاي ويژه و نيروهاي بسيج ون ها در حال پياده كردن نيروهاي جديد بودند.

 خيابان هاي سميه، مفتح، انقلاب، ايرانشهر، ملك الشعرا هم داراي وضعيت مشابه اي بودند.

 تمامي واحدهاي تجاري در محدوده طالقاني مفتح كركره ها را پايين كشيده  و بسته بودند به غير از يك باب بانك رفاه كه يك در كوچلو براي مراجعين باز گذاشته بود و مشتري هم نداشت.

 خيابان طالقاني هم صفي از نيروهاي گارد در دو سوي خيابان وجود داشت و رفت و آمد ماشين ها كنترل مي شد. البته نيروهاي پليس راهنمايي و رانندگي در حال حمل گاردهايي براي بستن خيابان ها بودند كه فكر مي كنم تا الان خيابان هاي اطراف سفارت آمريكا را بسته اند.

 قطارهاي مترو هم در ايستگاه هاي دروازه دولت، طاالقاني و هفت تير و فردوسي توقف نداشتند و همين موضوع باعث سردرگمي و ترافيك زياد حوالي محدوده سفارت آمريكا شده بود.

 افرادي كه مي خواستند در اين محدوده سواري مترو شوند بايد به يكي از ايستگاه هاي سعدي، دروازه شمرون و يا مفتح مي رفتند.

 در همين ساعات هاي اوليه صبح جوان 20 و اندي ساله رو هم دستگير كرده  و چشمهايش را بسته  و در حلقه اي از نيروهاي گارد ويژه محاصره اش كرده بودند.

 موضوع نظرم را جلب كرد چون روز قبل مسوولان نيروي انتظامي گفته بودند با نماد سبز كاري نداريم و حتي نيروهاي پبيس هم لباس سبز دارند! ولي وقتي علت دستگيري پسر جوان را جويا شدم بدون پاسخ شنيدن از كسي از ميان حلقه سبزي شال پسر چشمم را خيره كرد. فكر مي كنم تنها علت دستگيري اين جوون همين موضوع مي تونست باشه. چون تا اون ساعت هيچ لباس شخصي براي تظاهرات هنوز نرسيده بود!

 در حاليكه در تقاطع طالقاني و مفتح براي رسيدن تاكسي (انتظار واهي براي بررسي اوضاع)انتظار مي كشيدم ناگهان صداي مهيبي شنيدم كه باعث واكنش نيروهاي گارد و بسيج و به وجود آمدن وله وله براي دقايقي شد.

 موضوع مهمي نبود نارنجكي از پشت بام هاي اطراف به وسط چهار راه اصابت كرد.

 نيروهاي گارد از خيابان هاي بالاي به عباس اباد هم رسيدند.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نیوشا دبیری مهر در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 13 |

 

منوچهر احترامي نويسنده کودک و نوجوان و طنزپرداز شب کذشته در استانه هفتادسالگي بر اثر نارسايي قلبي درگذشت. هنوز چهره ويژه منوچهر احترامي در آخرين ديدارم با او را از يادنبرده‌ام. سبيل‌هاي بلند و سفيد اولين مشخصه‌ايست که با تداعي نام احترامي در ذهنم مجسم مي‌شود. آخرين باري که با او صحبت کردم شب يلداي امسال بود که درباره سنت قصه‌گويي در بلندترين شب سال با گفت‌وگو کردم. و او بسيار گفت و دلش پر بود....

واي که چقدر زود دير مي‌شه.

اون روز چندين بار با تلفن همراهش تماس گرفتم اما آنتن نمي داد تا مجبور شدم با خانه مادرش تماس بگيرم. رفته بود اونجا براي رسيدگي به مادر پيرش. اما هيچ فکر مي‌کرد که خودش زودتر از مادرش بره!

خيلي دلم گرفت.

+ نوشته شده توسط نیوشا دبیری مهر در چهارشنبه 23 بهمن1387 و ساعت 11 |

 

درحالي‌كه سازمان كنترل و ترافيك شهرداري تهران بلندشدن دود از ساختمان وزارت كشور واقع درخيابان فاطمي، ميدان جهاد ،را تاييد مي‌كنند، مسئولان وزارتخانه و آتش‌نشاني منطقه هرگونه دودي را انكار كردند.

باتوجه به اتفاقاتي كه افتاده و عكس‌هايي كه درمركز كنترل ترافيك شهرداري ثبت شده، حتما وزير و معاونان در تراس طبقه اخر وزارتخانه در حال كباب كردن جوجه و چنجه بودند!

امان از عصر ديجيتال! نمي‌شه نفس كشيد، همه چيز ثيت و ضبط مي شه !

عكس: ايرنا

+ نوشته شده توسط نیوشا دبیری مهر در سه شنبه 8 بهمن1387 و ساعت 15 |


Powered By
BLOGFA.COM