صبح ساعت 10 بود با صداي هياهو از خواب پريدم. اولش منگ بودم صداها بر قابل تشخيص نبود. فكركردم صداي طبل و دهله. اما كمي كه هوشيار تر شدم صداي شعارهاي 22 خردادي و بوق ممتد خودروها من رو از رختخواب بيرون كشيد.
هيچ وقت به اين وضح صداي ماشين از اپارتمانما شنيده نمي شد.(الان صداي هلي كوپتر هم به اين هياهواضافه شد البته آمبولانس هم).
نميتونستم بي خيال باشم. پره را كنار زدم -با اين كه امبد نداشتم چيزي دستگيرم بشه- خونه ما توي يكي از كوچه هاي شمالي خيابان بهاره. ولي در كما ناباوري خيل عظيم جمعيت روكه با سرعت مي دويند و شعار مي دادند رو ديدم.
سريع لباس پوشيدم و رفتم بيرون.
مردم تا خيابان سميه توي بهار بالا اومده بودن و با راحتي شعار مي دادند. به سمت ميدون فردوسي رفتم. خيابون خيلي شلوغ بود وهمه هم از اتفاقات دروبرشون اگاه بودند و ظاهرا با نيت قبلي و آماده اومده بودند يرون برخلاف من.
به ميدون فردوي كه نزديك مي شدم تراكم جمعيت زياد مي شد. تا اينكه 10 20 تا موتور سوار چماق به دست از طريق خط ويژه به ميدون رسيدند و پياده شدند و شروع كردند به پرتاب گاز اشك آور و پرتاب سنگ به سوي مردم.
تاحالا اينقدر نزديك بهشون نبودم. در حالي كه مردم فرار مي كردند سعي كردم گوشه اي بياستم و بتونم راحت تر واكنششون را ببينم.
وقتي قلوه سنگ هايي را كه نمي دونم از كجاشون در مي آوردند- چون وسط خيابون قلوه سنگ اونقدري هيچ وقت نبوده- (صداي تيراندازي مياد)صحنه هاي فلسطين برام تداعي شد.
خلاصه ديدم وضاع خيلي خطريه و بيشتر از اون نمي تونستم بياستم. برگشتم سمت خونه.
البته گاز اشك آور رو هم مزه كردم.
در مسير برگشت تمام خيابن هايي كه در سير رفت مردم بودند بسيجي ها رو جايگزين كرده بودند. البه بسيجيهاي چماق به دست. صداي اذان ظهر عاشورا رو نمي شنوم. بايد از وقتش گذشته باشه.
شنيدم در درگيريهاي ديشب نزديكميدان امام حسينهم در اثر اصابت باتوم با سر يك نفر كشته شده.
+ نوشته شده توسط نیوشا دبیری مهر در یکشنبه 6 دی1388 و ساعت
12 |